به نام او که بهترين است

  

نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق *** عجب رسواگر و رسوايي اي عشق

اگر چنگ تو با جاني ستيزد                                            چنان افتد كه هرگز بر نخيزد
تو را يك فن نباشد ذو فنوني                                             بلاي عقل و مبناي جنوني
تو ليلي را ز خوبي طاق كردي                                               گل گلخانه آفاق كردي
اگر بر او نمك دادي تو دادي                                             بدو خوي ملك دادي تو دادي
لبش گلرنگ اگر كردي تو كردي                                 دلش را سنگ اگر كردي تو كردي
به از ليلي فراوان بود در شهر                                          به نيروي تو شد جانانه دهر
تو مجنون را به شهر افسانه كردي                                     ز هجران زني ديوانه كردي
تو او را ناله و اندوه دادي                                         ز محنت سر به دشت و كوه دادي
چه دلها كز تو درياي خون است                           چه سرها كز تو صحراي جنون است
به شيرين دلستاني ياد دادي                                            و ز آن فرهاد را بر باد دادي
سر و جان دلش جاي جنون شد                           گران كوهي ز عشقش بيستون شد
ز شيرين تلخ كردي كام فرهاد                                           بلند آوازه كردي نام فرهاد
يكي را بر مراد دل رساني                                            يكي را در غم هجران نشاني
يكي را همچو مشعل بر فروزي                                   ميان شعله ها جانش بسوزي
خوشا آن كس كه جانش از تو سوزد                            چو شمعي پاي تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناكامي عشق                         خوشا رسوايي و بد نامي عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز                          همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا در سوز عشقي سوختن ها                               درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش كام گيرد                                               چراغ آرزوهايش بميرد
اگر ميداد ليلي كام مجنون                                       كجا افسانه مي شد نام مجنون
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق             يكي در اين ميان مجنون شد از عشق
در اين آتش هر آن كس بيشتر سوخت                   چراغش در جهان روشنتر افروخت

نواي عاشقان در بينوايي است       *****      دوام   عاشقي‌ها در جدايي است



دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

اسباب کشی نامه

كاشكي شعر مرا ميخواندي
كاش مي فهميدي
از هياهوي قلم با كاغذ مي تراود شعري
در نهايت احساس مينويسد غزلي
كاش مي فهميدي خلوت سبز مرا با باران

امروز اسباب كشي داشتم ، جمع و جور كردم ، اسباب اثاثيه را جمع كردم و راه افتادم ...
ازين خونه به اون خونه ... ازين شهر به اون شهر ...
نه وضعمون خوب بود كه يه خونه بخريم !!! نه وضعمون خوبتر بود كه ازين كشور بريم ...
بالاخره تو كوچه پس كوچه هاي يكي از محلهاي عيون نشين يكي از  شهرهاي بزرگ اين كشور يه اپارتمون نقلي پيدا كردم !! هنوز به محيطش عادت نكردم ولي  خيلي احساس راحتي ميكنم !!

 

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳

« پايان » نامه

رفتم از کويت، ولی دل پیش ِ تو، بر جا بماند
از قفس رَستَم، ولی زنجير  ِ عشقت، همچنان بر پا بماند

دل پر از اندوه و ماتم، بغض مانده در گلو
ناله‌ای پر سوز، جانا، تا ابد بر ما بماند

رفت مريم از بهارم، شد بهارم چون خزان
ليک عطر و بوی او، در پهنهء صحرا بماند

شاد باشد، هرکجا باشد خداوندا، ولی
بی حضورش، حسرتی بر جملهء دلها بماند

خواستم برگردم اما، پای من ياری نکرد
لعن و نفرينم، برای جملهء پاها بماند

نوش کردم لحظه‌ای لبهای شیرینش، شِگِفت
سرخی خونم، همیشه روی آن لبها بماند

باز امشب خاطرم، پرواز کرده سوی او
بوی مريم، جای شب‌بو، بر تن ِ شبها بماند

بر طریق ِ عشق ِ لیلی، خون ِ مجنون ریخت باز
نقشی از خونخواهی‌اش بر سینه‌ام،  پیدا بماند

جسم من رنجور و خسته، پیر و فرتوت و زبون
روحم اما تا به محشر، واله و شیدا بماند

رفتی از آغوش ِ من، خالی شدم از زندگی
جسم و روحم تا هميشه، يکّه و تنها بماند

با تشكر از دوست بسيار عزيزم ( رامين )

عزيزم تولدت مبارك ، ميدونم هنوزم عاشق پيتزا گارچ و قورچی ! ... هنوزم اگه يكي از من بپرسه « شنگ » چيه ؟ نميدونم! ... هنوزم مسير ميدان فردوسی تا تهرانپارس پياده برام راهی نيست ... هنوزم ...

بهترين ارزوها را برات دارم ... برام دعا كن ... د.د.ج.گ.گ.


 خدايا بازم تنها شدم تنهای تنها.مثل خودت.البته من هميشه تنها بودم.وقتی کسی نباشه که تو رو بفهمه اگه همه دنيا هم پيشت باشند بازم تنهايی.

فرق تنهايی من با تو اينه که تو نيازی به کسی نداری که وقتی دلت می گيره باهاش حرف بزنی . سرتو رو شونش بذاری و گريه کنی تا دلت آروم شه. ولی من نيازمندم . هميشه به همه چيز . اينو تو واسه من خواستی ولی خدا جون منم ديگه نمی خوام به هيچکس نيازی داشته باشم مثل خودت . بذار منم مثل تو باشم حالا که توی دنيای بزرگت تو  منو تنها خواستی پس ازهمه آدما بی نيازم کن . دلم می خواد اين دفعه اگه دلم گرفت سرمو رو شونه های باد بزارم . بارون سر پناه شونه هام باشه و تو تکيه گاهم . جز تو هيچکس رو نمی خوام. از دروغ متنفرم . از دورنگی . از عشق های دروغی .

ولی چه می شه کرد .تاوقتی اين دنيا هست آدم های سنگی و شيشه ای هم هستند.ولی من ديگه نمی خوام شيشه باشم که با هر تلنگری بشکنم و فرو بريزم . بذار يه مدتی مزه گس سنگ بودن رو بچشم . يه تيکه سنگ از يه صخره بزرگ.مغرور و دست نيافتنی.خدايا منو ببخش ولی جبر زمونه مجبورم کرد که سنگ باشم.

وقتي هيچكس فرشته منو باور نداره از چي بايد بنويسم ؟ بنويسم من عاشق فرشته اي شدم كه منو به « خودباوري » رسونده بعد متهم به خيال بافي و خيال پردازي بشم ؟! وقتي هنوز به « بي رگي » و « بچگي » و ... متهم ميشم چي بايد بگم ؟ وقتي بخودمون جرات ميديم كه فكر كنيم با يه لبخند عاشق شديم ، ديگه نوشتن از « عشق » معنايي داره؟! وقتي نميتونم يه دوستي قشنگ و پاك را حفظ كنم از چي بايد بگم ؟ بگم « ديدی انرا که تو خواندی به جهان يارترين ___ چه دل ازارترين شد دل آزارترين*» بعد متهم به پنهانكاري ، دروغ ، ريا و ... بشم !؟ ادعا كنم كه تا حالا دل هيچكس را نشكستم ولي در عمل ... !

خدايا بذار سنگ بشم ، سنگي كه فقط بدست تو خرد بشم نه به دست بنده تو ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*:ممنون از عزيزی که درست اين شعر را برام فرستاد.


  

اين روزها هواي حوصله ام ابريست به انتظار مينشينم باريدنش را ....

لازم ميدونم از همه دوستان كه تو اين مدت 20ماه با من بودند تشكر كنم و بگم « همتون را دوست داشتم و دارم و بعضياتون را هم بيشترتر » ... از دوستان و عزيزاني كه با نوشته هام و حرفهام باعث رنجشون شده بودم معذرت ميخوام ... نميدونم شايد اون عزيز هم راست گفته باشه و من معتاد اين وبلاگ و نت شده باشم ... سعي ميكنم شبها به ياد فرشته ام مهتابي بشم ... هيچ وقت هم فراموشتون نميكنم و با اجازتون به خونه هاتون سر ميزنم ، قول ميدم  ... تا وقتي كه دوباره شايد نوشتم ... (از نگاه خودم يه تعريفي هم از عشق اينجا كردم ، حتما بخونين ... )

به سرنوشت بيانديش
كه چگونه تصويرگر جدايي هاست
بر من خرده مگير
چرا كه جبر زمانه از آغاز هر
سلام
به پايان
بدرود مي رسد

خداوند نگهدار خودتون و قلبهاي مهربونتون باشه ...


التماس دعا
بيستم اذرماه يكهزار و سيصد و هشتاد و سه
يه روز باروني كه كلي دلم گرفته

 

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

« يکی مونده به پايان » نامه

من عاشق زمين خوردنم و هر هدفي كه مرا محكمتر بر زمين زند ، مطمئن ميشم هدف والاتري است .
( نيچه )


کاش هميشه کودک می ماندم و تنها نگرانی ام قهر کردن با عروسکم بود،
کاش جدايی ها و فاصله ها به اندازه گريه های کودکيم کوتاه بود،
کاش زندگی مثل بازی با اسباب بازی ها شيرين بود،
کاش ترس و تنهايی به اندازه حبس شدن
در اتاق به خاطر يک شيطنت
بچه گانه بود،کاش
هميشه کودک
می ماندم


توجه : من جاي شما بودم اول ديسكانكت ميكردم بعد ميخوندم ( از من گفتن بود ، نگين نگفتم ) :

امروز تمام صفحات بلاگم را از اون ابتدا تا به امروز را خوندم و پرينت گرفتم ... چيزي حدود 225 پست تو اين مدت (15ماه) نوشته بودم ... از همه چي نوشته بودم :
از خاطرات شروع خدتمتم ، از مراسم تولد پارسال در شركت ، از زنده شدن خاطرات گذشته و موندن سر دوراهي ، منبرهاي  تموم نشدني لبو - شريك سابق ، رفيق اكنون ... ( زياد ازش تعريف كنم پر رو ميشه ) - ، شمارش معكوسم تا روز فاجعه ، از برباد رفتن تمام ارزوهام ، خاطره اضافه خدمت خوردنم در سالگرد شروع خدمتم ، از طرحهاي ضربتي
- طرح  تفكيك -  شهرداري تهران ، فاجعه زلزله بم ، از خفه كردن هاي خودم تو روزهاي جشنواره فيلم فجر ، تموم شدن خدمتم و كاريكاتور سنجاب طفلك  ، از مراسم اربعين ... ، خاطرات زيبا و فراموش نشدني ارديبهشت  ، زيباترين مراسم تولدم در جمع بهترين دوستان بلاگي  ، تولد يك فرشته تو زندگيم  ، حتي با نبودنش تنها مونس تنهايي هام بود ؛ باز هم سالگرد اونروز ... و اينبار شندين حرفهاش ، شروع دردي دوباري  ، در دلهاي من و فرشته  ، خليج هميشه فارس  و ...
خلاصه از همه چي نوشته بودم با خوندن اونها تمام و تك تكش يادم اومد ... چه لحظات و خاطرات زيبايي داشتم ... چه دوستان و عزيزان مهربوني هم به اين وسيله پيدا كردم :
-فرشته عزيزم ، با اينكه مثه تموم فرشته ها زياد پيشم نموند ولي بجرات ميگم كه بهترين انگيزه من براي خيلي از كارهام بود ، خيلي دوستش دارم خيلي ... نميخوام به راحتي از دستش بدم ، اميدوارم منو فراموش نكرده باشه و بازم سراغ من بياد ...
-ابجي الهام عزيز و مهربونم ، مثه يه خواهر بزرگتر به حرفهام گوش ميكرد ، راهنماييم ميكرد ... منم مثه خواهرم دوستش دارم ولي نميدونم چرا يه دفعه همه چي بهم ريخت ...
- شيماي گل كلم زاده عزيز ، اولين دوست نتي من ، يك ايران لاور به تمام معنا در كشور استكبار چهاني هميشه دلش تو ايرانه ، محرك اصلي من براي شروع بلاگ نويسي ، يه چيزي هم گفته به كسي نگم من نميگم كه ...
-شكر تلخ عزيز : عزيز دل برادر حاجي ، كسي كه تو اول شدن بلاگم ركورد داره ... با اون قلمش تلخي واقعي شكر را بيان ميكنه ... خيلي ماهه  ...
-هستي مهربون ، عزيزي كه با اون شعراي بي نظيرش و حرفهاي قشنگش منو به نوشتن تشويق ميكرد ولي خيلي وقته ازش بي خبرم ....
-مرجان خانوم ، از عشقش و براي عشقش مينوشت و بخاطر عشقش هم از نوشتن دست كشيد ... ولي يادش باشه كه كله پاچه بهمون نداد ...
-حاج اقا باركد ميرزابنويس : نوشت ... رفت ... باز هم نوشت ... باز هم رفت ، ولي اينبار بسوي اينده ... اينبار براي رسيدن به هدفي مهم ...
-رامين عزيز ، هرچي بگم از اين مهربون ، كم گفتم . با اينكه سر كلاس زبانش حاضر نميشه ولي همه جوره دوستش دارم شعراي وبلاگش كه هميشه در حال تركوندنه ... فكر ميكنم بدونم چي تو دلش ميگذره ...
-سنا خانوم ، مثه خواهراش خيلي مهربونه ، معصوميت و مهرباني از نوشته ها و رفتارش  پيداست ... براشون بهترين ارزوها را دارم ...
-ندا خانوم ، با سن كمش يك روانشناس بزرگه ، مشاوره و روانشاسيش  حرف نداره ، باون قلب كوچيك و پاكش دوست داره به همه كمك كنه ... مراسم روز تولد خواهرش يادم نميره ...
-وستاي عزيز ، از دوستاي قديم بلاگ نويس ، معلوم نيست كجا رفته ! چي شده ؟ يه مدت ميره بعدش با يه قلب خسته  بر ميگرده ... تو بلاگش هم همه چي نوشت از اساطير يونان تا مكتبهاي سياسي  و ...  تازه بيل بردهاي تبليغاتي خيابون سهروردي را خوب ميشناسه ...
-
مريم خانوم ، تو بلاگش هم مثه سرو از بار غم ازاده ، سعي ميكنه تو بلاگش از خوبي و خوشي ها بنويسه ... تازه يه قولي هم به من داده بوده كه بعيد ميدونم اصلا يادش مونده باشه ...
-اقا صادق گل ، با اينكه زياد تو بلاگم سر نزد ولي نوشته هاش را با اون قلم بخصوصش خيلي دوست دارم در ضمن قرار بود براي فوق خوندن هم كمكم كنه ...
-سحر خانوم هم كه وبلاگش مثه خودش پره از شادي ... حتي جدي نوشتنش برامون قابل باور نبود ...
-هاله خانوم ، وبلاگ عصر دلگير جمعه اش معركه است ... تو بلاگش يه ارامش خاصي احساس ميكردم ...
-ميتي مهربون ، يه فمينيسم مشهدي ... كه اون هم تو بلاگش حرفهاي دلش را مينوشت از شادي هاش از غصه هاش ، صاف و ساده ...
-نرگس خانوم ، با اينكه اكثر مواقع بخش كامنت بلاگش را غير فعال ميكنه ولي نوشته هاش حرف نداره ...
-نيما خان هم داشت يادم ميرفت ... گل پسري كه الان تو خارجه داره درس ميخونه و بلاگش مجموعه خاطرات يه دانشجويه خارجه شده ...
-از داداشي و ابجي كوچيكه و فاني كوچه باغي هم هيچي
نميگم چون از دستشون شاكي ام اساسي ( خودشون ميدونن واسه چي )  ... فكر كنم درجه حرارت بلاگش يواش يواش از 40درجه داره بالا ميزنه ...
-سميراميس مهربون ، ديدي  بالاخره كم اوردم و نتونستم و فرشته ماهي ام را نگه دارم و از دستم رفت ...
-پريسا خانوم ، دختري مهربون كه با سن كمش بزرگترين تجربه زندگي اش را كسب كرده و اونم دنبال فرشته اش ميگرده اميدوارم پيداش كنه ...
-شيما خانوم ( رهگذر باد ) ، اذر خانوم ، خواهران دوقلو رويا و شيوا ( كه بلاگ
ايران امروزشون كولاك كرده بود ) هم از همراهان هميشگيه وبلاگ من بودند ...

تو اين مدت نميدونم تصورتون از من چي بود ... يه پسره خودخواه پر مدعاي از خود راضي ، كه چهارتا كتاب و مجله ميخونه و چندتا شعراش را مياره تو بلاگش مينويسه ... يا يه پسره دروغگو كه دم از دلشكستگي و وفاداري ميزنه ... 
نميدونم ...
فقط هرچي گفتم و نوشتم حرف دلم بود ... دل ادم هم دروغ نميگه ... شايد اين كار اشتباه باشه ولي من بلاگم را بخشي از زندگي ام قرار داده بودم ... از راهنمايي ها و حرفهاي شما تو زندگي ام استفاده ميكردم ... وقتي شما شاد بودين منم خوشحال ميشدم و تو ناراحتي هاي دوستان سعي ميكردم كمكشون كنم ... تمام سعي ام هم اين بوده كه كسي را از دست خودم نرنجونم و اگر هم رنجشي بوده از عمد نبوده و اينجا از همه معذرت ميخوام ...
شايد از دست كسي ناراحت بشم ولي هيچگاه هيچكس را از زندگي ام حذف نميكنم ، شما هم هميشه جزو بهترين دوستان من خواهيد بود ، معلوم نيست کی دوباره نوشتن را شروع کنم ... سعي ميكنم به عنوان يه رهگذر به شما عزيزان سر بزنم ... شما هم برام دعا كنين كه تو امتحان ارشد موفق بشم ... قول ميدم در صورت قبولي ، همه شما يه شيريني توپ پيشم داشته باشين ... قول ميدم قول مردونه ... دلم براتون تنگ ميشه ...

اخرين پست هم در تاريخ 21اذرماه فرستاده ميشه ... حتما سر بزنين بخونين ...


خيلي دوستون دارم ... و بهترين ارزوها را براتون دارم ...
موفق و مويد باشيد
التماس دعا

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

« دوتا مونده به پايان » نامه

خواب ديدم يک شب ........که تک و تنهايم..............در دل يک دره....
و به هر سو که نظر می کردم...........کوه هايی بودند .............همگی با عظمت......
در دلم شوری بود.......همه اعضا تنم ميل به جنبيدن داشت......
همچو آنكس كه به دنبال كسي مي گردد......مي دويدم همه سو.....و نگه مي كردم.....
بلكه آرام دل خويش بيابم آنجا.........
عاقبت خسته شدم.....ديدگانم بي نور....پاهايم خسته.....و خودم غرق عطش....
و بدينسان آخر.......در كنار كوهي .......... عطش از پاي درآورد مرا.....
به زمين بنشستم.......ناگهان از دل آن كوه صدايي آمد........كه اگر خسته اي و تشنه لبي.....
چاره ي تو شرابي است طهور.......
من به سويش رفتم........
در كنار آن كوه........بركه اي بود پر از آب زلال.......و بديدم آبش........از دل كوه برون مي آمد.....
به كنارش رفتم.....دست بردم كه كفي آب از آن بردارم........صورتم را ديدم.......
آنچنان غرق تماشا گشتم ......كه عطش يادم رفت.......مدتي طول كشيد تا كه به خود آيم باز...
كف آبي به دهان بردم و خوردم آنرا.........خوردنش مستم كرد.......
بار دوم كه كف دست به سويش بردم........باز خود را ديدم.......ليكن اين بار كنار آن كوه....
دانشي در دل من گشت پديد..... و به آن دانستم........كه چقدر كوچك و بي مقدارم.....
دست را سوي دهانم بردم.........مستي ام افزون شد.......
چون دگر بار به آن آب نظر افكندم.....تا كفي آب از آن بردارم.......من به جز كوه نديدم چيزي...
بار سوم خوردم.......مستي افزونتر از افزونتر گشت.......هوس نعره ي مستانه كشيدن كردم....
هر چه بر ذهن فشار آوردم.....فقطم عشق به ياد آمد و بس .....با همه هستي خود......
عشق را داد زدم........بعد چندي بشنيدم از كوه.......با صدايي محكم.....و به صد شور و نوا....
بانگ و فرياد برآورد كه عشق........نعره اش مست تر از نعره ي من.......
مستي ام افزون گشت...و ز پا افتادم......
صورتم تا به زمين خورد ز جا برجستم.....آه و فرياد كشيدم از دل......
كاشكي خواب نبود......
كاش بيداري بود...
كاش بيداري بود...

خيلي وقت بود ديگه ازش سراغي نگرفته بودم ، « پل هوايي » سركوچمونو را فراموش كردم ... بقول سريال خانه سبز « غار تنهايي » ام بود ... چه شبهايي كه تا سحر اون بالا چونمو رو نرده هاي بلند اون ميذاشتم و زل ميزدم به انتهاي اتوبان ... در فكر هدفم به هدف انها مي انديشيدم... اخرش كه چي ؟ اينهمه دارن ميرن اون ته تها كه به چي برسند ؟
بعضي وقتها كه ديوونه تر بودم ميشستم با خودم حساب ميكردم : « من اگه از اين ارتفاع ( h ) سقوط ازاد داشته باشم و اتومبيلي با سرعت ثابت (v) از زير پل رد بشه (كه با ترمز اون شتاب a- ميگيره ) ... »
خلاصه ديشب هم رفتم اون بالا ، جايي كه دوسال (!؟!) نه از سه سال (!!!) پيش محل ارامش من بود . بازهم همون اتوبان ، همون پل ، همون ادمها كه فقط ظاهرشون را با 206 ، ماكسيما ، ... تغيير كرده بود . ( تازه اونم بعضيهاشون ) .
سه سال گذشت ...
ان سالها از دست خودم ناراحت و شاكي بودم بعد سه سال بازهم خودم بودم و خودم ...
با ندا خانوم قبلا كه صحبت ميكردم ميگفت اينها همش « تلقينه » ! ولي چه تلقيني ؟! ميدونم من نميتونم چيزي كه دارم قدرش را بدونم و نگهش دارم ، اينكه هميشه ترس دارم چيزي كه دارم از دستش بدم و اخرهم از دستش ميدم ، اينكه اگه اين امتحان فوق هم نبود ديگه انگيزه اي برام نمونده بود ( تازه فرشته اي كه انگيزه من براي امتحان ارشد هم شده بود اونم از دست دادم  ) . اينها هيچ كدومش تلقين نيست ...
بايد تغيير كنم يه تغيير اساسي ... خيلي سخته...
مدتي ازون بالا ماشينها نگاه ميكردم ، همه مثه باد از زير پل رد ميشدند و به سمت هدفشون مي رفتند ولي من بعد اين همه مدت بي هدف باز اونها را نگاه ميكردم ...

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

« سه‌تا مونده به پايان » نامه

فرشته بال نداشت. شايد آفريننده اش در حقيقت برايش بال درست کرده بوده است و بعدا بالهايش شکسته است، شايد هم اصلا از اول بالش فراموش شده بوده و يا شايد بالهايش را از ما مخفی نگه داشته بود ...
نيمه شب با صداي شهابي که تاريکي آسمان را با نورش مي شکافت از خواب پريدم. فرشتهء من بالهاي نقره ايش را باز کرده بود و با سرعت هر چه تمام تر به سمت خورشيد مي رفت. ناباورانه به او لبخند زدم و دوباره به خواب رفتم.
صبح که از خواب بيدار شدم پنجرهء اتاقم داشت تمام دنيا را روشن مي کرد و به سمت خورشيد مي تابيد. به رويای ديشب فکر ميکردم ... خواب بود يا بيداری ؟؟؟ ... هرچه بود اکنون فرشته ام ديگر نيست ...

تنهاي تنها در تاريكي شب ميرفتم
دست من از فانوس تهي شده بود
همه ي انديشه هايم به ناكجا رفته بود
دست من
انگشتان من خوشه هاي خشم را ميفشرد
ثانيه هاي من از انعكاس بي كسي ام لبريز ميشد
تنهاي تنها بودم
در تاريكي شب
باور ميكني ؟
تنها .
من از بيراهه ي غربت سفر كرده بودم .
شب انتظار تنهايي مرا ميكشيد
ماه منتظر بود تا من تبدار گردم
دريا منتظر بود تا فانوس دريايي من را برا قايقران سرگشته روشن كند
ولي هيچ يك ...
من ميرفتم .

من مي آمدم .
من آغاز يك تنهايي بودم  .
اما ناگهان تو آمدي
از كجا ؟
اسمان ؟
نميدانم  .
شايد از افق روشنايي .
چون كنار فرود تو هنوز غبار و ذرات نور غلتان بود
دست مرا گرفتي و بردي
مرا از ميان انديشه هاي هيچم
از ميان تنهايي هاي بي پايان گذر دادي  .
تا در وجود معلوم خود به خويش پيوندم دهي
من دست خود را با جسارت بر سراسر پيكر تنهايي خود كشيدم .
ديگر وجود تنهاييم سرد نبود .
خوشه ي خشك خشم را كه فشرده بودم به باد بخشيدم
انديشه هايم بارور شدند
اكنون در اكنون معلوم
در آهنگ پربار زمان
در اين ثانيه هاي سرد دوباره تو را مي جويم  .
ميان ما دنيايي از دانسته هاست
و دوباره
تنهاي تنها در تاريكي شب ميروم ...

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

« خليج فارس » نامه

فرشته من هم پرواز كرد و رفت ، اصولا همه فرشته ها همينطورند ...
وظيفشون اينه كه تو يه دوره كوتاه تو زندگيمون وارد بشن و ما را به طرف فرشته اصلي راهنمايي كنن ...
مثه هميشه بازنده اصلي ما هستيم كه قدر اونها را نميدونيم ...
وقتي كه از پيشمون ميرن تازه قدرشونو ميدونيم ولي اونوقته كه ...
فرشته ها ميان به ما ياد بدن كه يه فرشته اي وجود داره كه خيلي وقته ازش غافليم ...
يه فرشته كه از همه فرشته ها بالاتره و ما ازون غافليم ...
فرشته اي كه ما زندگي مون بخاطر اوست ...
...
خدايا فرشته ها چه صبري دارند ...
خدايا فرشته منو هرجا كه هست در پناه خودت حفظش كن ...
دلم خيلي براش تنگ شده  ...
بازم
نميخوام از دستش بدم به هيچ قيمتي ...
هرشب سراغش را از مهتاب ميگيرم ...
به اميد اينكه باز در يك مهتاب به ديدارم آيد ...


اينم از نتايج ازمون مرحله دوم :

درس

درصد

رتبه

زبان

15

7

امار

13.4

5

رياضي

-0-

13

برنامه نويسي

51.2

1

 تحقيق در عمليات

20

3

رتبه كل

5

در دوتا درس شاهكار كردم : يكي « رياضي » با درصد درخشان - 0 - ( بخوانيد صفر ) و رتبه 13 (از 15نفر) . ديگري « برنامه نويسي » با درصد درخشان 51.2 و رتبه 1 ( كلي ذوق زده شدم ) ... يواش يواش دارم پيشرفت ميكنم نه ؟!!!!!


هفته گذشته اتفاق جالبي در هنرستان ما افتاد كه تا مدتها بحث داغ مدرسه بود . يكي از بچه هاي هنرستان - كه شاگرد من هم هست - مبلغ 130 تومن ( منظورم ميليون تومن است ) از پدرش - كه طلا فروش بوده - طلا سرقت كرده و به همراه يكي ديگر از بچه هاي مدرسه انها را فروخته است  جالبتر اين كه اين سرقت ها در طول يكسال گذشته صورت گرفته بوده و هنگامي مساله لو رفته كه اقا قصد فروش يه شمش 70تومني ( بازهم منظورم ميليون تومن است ) را داشته است ...
( در مورد اين مساله هيچ اظهار نظري نميكنم چون چيزي نميتونم بگم ... هنوز سرم داره گيج ميره ... )


بر خلاف مسئولين بي تفاوت ما كه تازه يادشون افتاده كه انگار تغيير نام  « خليج فارس » جدي شده و تصميم گرفتن خبرنگاران نشريه نشنال جاگرافي را به ايران راه ندهند ( كه واقعا خسته نباشند ) گروه وبلاگ نويسان در يك اقدام هماهنگ اعتراضي را به تحريف اين نشريه اعلام كرده اند و همين پيگيري اين دوستان بود كه مسئولين ما هم به تكاپو و تلاش افتادند كه عقب نماند .( براي اعلام اعتراض خود اين نامه را امضا كنيد تاکنون۴۷۰۰۰نفر امضا کرده اند)
در دوران دبيرستان در تاريخ می خوانديم كه بعنوان مثال فلان پادشاه بعد از جنگ فلان با قرداد ننگين بهمان قسمتي از خاك ايران را از دست داد ... و در تاريخ فرزندان ما خواهد امد در زمان ... طي يك اقدام ... بعلت ... خليج فارس ايران تبديل به خليج عربي و چند جزيره ايران ... .
خليج فارس هميشه خليج فارس بوده و خواهد بود مگر انكه ...

 
( براي ديدن كامل اين نقشه اينجا را كليك كنيد )

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳

« الکامپ » نامه

انروز كه در اغوشم خفته بودي و من با بوسه بر صورتت ، چشمهاي زيبايت را مينگریستم . فاصله اي كه بينمان بود را نمیديدم و نميدانستم كه دوستي هم تاريخ مصرف دارد !!!

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت **** خرابم ميكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايي شبي يا رب توان ديد **** كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي **** صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت
دگر رسم فنا خواهي كه از عالم براندازي **** برافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا مسكين دو گسردان بيحاصل **** من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
زهي همت كه حافظ راست از دين و از عقبي
نيايد ، هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت


- امروز جاتون خالي رفتيم نمايشگاه « الكامپ ». نمايشگاه امسال نسبت به دوره هاي قبل خصوصيتهاي خاص خود را داشت :
1) بعلت شلوغي امروز اكثر غرفه ها ، بروشورها و سي دي هاي تبليغاتي خود را كمتر در اختيار همه قرار ميدادند و تنها چيزي كه به وفور يافت ميشد نايلونها و كسيه هاي تبليغاتي بود .
2) بر خلاف دوره هاي قبل شركت هاي نرم افزاري فقط مجاز به معرفي نرم افزار خود بودند و نه فروش ...
3) از غرفه هاي حراج سي دي و حراج اينترنت خبري نبود ...
4) پر طرفدارترين بخش نمايشگاه بخش بازيهاي شبكه اي بود ( ملت اگه ميخواست بازي كنن تو همون خونه ميموندن بازي ميكردن ، اينهمه راه نمايشگاه اومدنشون چي بود ) تازه چه صفي هم كشيده بودند .
5) يكي از بخشهاي پرطرفدار ديگر ؛ اينترنتهاي پرسرعت رايگاني بود كه در انجا بفور ديده مي شد . ( كه باز اين ملت هميشه در صحنه ٬ از اين اينترنتها براي چك كردن ايميلهاشون استفاده ميكردند . حالا خوبه ياهو مسنجر نصب نكرده بودند ) ...
6) حراست نمايشگاه هم با نامه خود (متن نامه ) مثلا به غرفه داران هشدار داده بود ... حتما متن نامه را ببينيد (متن نامه) . از همون موارديه كه چيزي در موردش نگيم بهتره چون جواب ابـ . . . .
7) تنهايي نمايشگاه را ديدن هم حالي ميده ، خودتي و خودت . هرجا كه دوست داري ميري ، هركاري هم دلت ميخواد انجام ميدي (اي بابا شما هم چقدر فكرتون منحرفه!!!) و ... تا رسيديم جلو يكي از سالنها بچه ها را پيچوندم و اخر سرهم - با خوش شانسي تموم - موقع برگشتن باز پيداشون كردم .
8) تنها چيزي كه در نمايشگاه برام جالب بود ، « مونيتور برد » هايي بود كه همانند تخته وايت برد مورد استفاده قرار ميگرفت و با اشاره انگشت ميتوانستيد با ويندوز و نرم افزارهاي ان كار كنيد .
9) اخرين دستاورد مونيتورهاي سامسونگ هم نمايش داده شده بود . مونيتوري حدود 60 اينچ با ضخامت حدود 20سانت . كه در ان بصورت انيميشن حركات موزون (  رقص پا ) چند دختر بچه با اهنگهاي مختلف نمايش داده ميشد ...
10) برخلاف دوره هاي قبل ، « بوفه ها » جز غرفه ها حساب نشده بودند و انها غرفه نداشتند ...
11) ثبت نام اينترنتي هم كه اخر كلاس بود ؛ 1000تومان به نفعمون شد ...
12)خيلي جا
لبه كه بازار دست فروشها هم بر اساس نوع نمايشگاه تغيير ميكنه ، بيشتر دست فروشها سي دي هاي نرم افزاري و فيلم و بازي ( غرفه هايي كه بر خلاف دوره هاي قبل اثري از انها ديده نميشد ) و كتب كامپيوتر مي فروختند ...

نتيجه گيري اخلاقي :  عمرا ديگه جمعه ها نمايشگاه برم ...
نتيجه گيري اجتماعي: نمايشگاه چيز خوبي است بشرطي كه چيزهايش اماده باشد و حراست نامه چيز نزنه و خودشون را چيز نكنن و ملت هم يكم چيزشون را رعايت كنن و يكم چيزش داشته باشن ( اخه مگه نمايشگاه جاي گيم نت بازي كردنه ) ...
نتيجه گيري عمومي : عمرا ديگه جمعه ها نمايشگاه برم ...


نميدونم ... قبلا بارون را خيلي را دوست داشتم ولي نميدونم چرا الان بارون كه مياد بدجوري دلم ميگيره ...شعر « رامين » عزيز را هم كه خوندم كلي دلم را اتيش زد ، منتظرم به قولي كه بمن داده عمل كنه ... التماس دعا ...

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

« عيد » نامه

 ***عيد امد و ما خانه خود را نتکانديم** گردی نسترديم و غباری نفشانديم***
***صدقافله رفتند و به مقصود رسيدند ** ما اين خرک لنگ زجويی نجهانديم***

اينم از ماه رمضان امسال ، هر سال مياد و ميره ، هرسال خدا به ما فرصتي ميده كه يكم به فكر اون باشيم ، حداقل تو اون ماه مبارك ! ولي حيف زود فراموشش ميكنيم . خصوصيت ادمي همينه!! تو سايت سيد ابراهيم نبوي تعبير قشنگي در مورد انسان و خدا بكار برده بود (كه خوشبختانه(!!) چون مطالب سايتش بر خلاف عفت عمومي و ترويج فساد است(!!!!!) فيلتر شده است ) كه در زير مي اورم :

- خدایا! باورکن :
حساب بانکی مان اصلا مهم نیست
و رئیس مان که مثل سگ از او می ترسیم
و میزمان که وقتی پشت آن می نشینیم احساس قدرت می کنیم
و زنی که به او گفته ایم: تو را از خدا هم بیشتر دوست دارم
خدایا! باور کن :
تنها تو را می پرستیم و از تو اطاعت می کنیم

- همیشه  :
در روزهای آخر ماه که بدهکار می شوم
وقتی مریم مرا تهدید می کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی از هواپیما جا می مانم و ممکن است به آن نرسم
وقتی مرا به دادگاه احضار می کنند
وقتی احتیاج به یک جفت شش دارم تا از حمید ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می خواهم که کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می گردد و من می ترسم شیشه های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات...
خدایا در همه این اوقات به یاد توام و تنها از تو کمک می خواهم

- و خدا ما را دوست دارد :
جدا پنج دقیقه به کارهایی که در هفته گذشته کردید فکر کنید
و اگر شهامت دارید با خودتان تکرار کنید:
 
و خدا ما را دوست دارد

- و خدا را نمی بینیم:
علت اینکه خداوند خودش را به ما نشان نمی دهد این است که واقعا از ما می ترسد،
خودش می داند ما چه موجودات خطرناکی هستیم.

حلول عيد رمضان بر شما عزيزان مبارك... 


چرا گرم خواندی، چرا سرد راندی ؟
چرا لطف کردی ، چرا ميگريزی؟

به بيگانه بودن ، عزيزم گرفتی
 چو اکنون شدم آشنا می گريزی ؟

چو با خنده گويم برو ، دل ربايی
 چو با گريه گويم بيا ، می گريزی ؟

 بمن عشق درد و بلا می پسندد
 ز من بهر چه ، ای بلا ، می گريزی ؟

 فدای گريز و ستيز تو گردم
 که چون کبک ،شيرين ادا می گريزی

يه مدتي فرشته ام ، ديگه حوصله منو نداره ! حتي به حرفهام گوش نميكنه ... خيلي دلم براش تنگ شده ... نميخوام از دستش بدم به هيچ قيمتي (با تشكر از ندا خانوم بابت اين شعر قشنگ )


چند خبر :
1) خانومها حجابشون را رعايت كنن ، اقايون هم خودشون را جمع و جور كنن . يه خواننده جديد به وبلاگ من اضافه شده كه بعضي وقتها از اين طرفها راهش را گم ميكنه يه سري ميزنه و ميرود . ايشون جناب اقاي ابطحي مشاور رئيس جمهور هستند ...(مشروح خبرها در اپ ديت بعدي )
2) بالاخره به لطف شما ، ما هم ده هزارتايي شديم ... ( بدون شرح )
3) امروز ازمون مرحله دوم داشتم و متوجه شدم كل شركت كنندگن ازمون 15نفرند ... ( مشروح نمرات در اپ ديت بعدي )
4) با تموم شدن ماه رمضون فكر كنم قصه « مراسم كله و كله پاچه خورون » تموم شده وحدس ميزنم اين مراسم رفت تا سال ديگه ! بعضيها خوب از زير افطاري دادن در ميرن مگه نه ؟؟؟؟ ( بدون شرح براي بعضيها... )
۵) بابا قيمت پوشاک چقدر گرونه ٬ يه پليور ۲۵.۰۰۰تومان ٬ يه اور ۷۵.۰۰۰تومان ٬ يه شلوار جين ۱۵.۰۰۰ تومان . اينها هم تا ديدن ما اولين حقوق تدريسمون را گرفتيم همه چی را يه دفعه گرون کردن...
۶) ***براي بازديد از دهمين نمايشگاه اكترونيك و كامپيوتر ( الكامپ ) ميتوانيد توسط همين لينك ثبت نام كنيد .****

راستي امروز بازم بارون اومد.

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳

« دانشجو » نامه

 باورم کن ای عزیز
این روز ها دوست داشتن هم جرم است و تاوان دارد

من بديدم از سر صدق

دست در دستش بنهاده بود

چون كه برايش نبود هيچ احساس غريبي

چون بشناخته بود ، او كه مهتابي بود

گشت همه هستي او

همهء هستي و مستي او

 

خواست ثابت كند :

عشق , نيست شوق هوسی زود گذر!!

 

اما به يكباره

گشت مهتاب تيره وتار

تهمت نامردي

بدنامي

تهمت بي عرضه گي و ناكامي

 

برگ آس دلش رفت زكف

به دو پر آس دل و خشت رقيب

بازهم باخت

 

چشمهایی چه خمار , خنده های چه لوند

دستهایی چه لطیف, گیسوانی چو کمند

همه گشتند رويا ...

 

« سيل غارتگر اومد ، زد و از خونه گذشت

پلها را شكست و برد ، خونه را ويرونه كرد »

اما در خونه دل بازهم مهرش هست

 

بازهم همه رويايش

مهتابي است كه شود مست

بازگيرد دست او را در دست

زير باران باهم

بشنوند فرياد سكوت

بدهند با هم سر

به يكباره در ان تاريكي شب

عشق ؛ نيست شوق هوسي زودگذر ...

 

**** تقديم به او كه هميشه « پايتخت درد » است ****


امشب بازهم بارون اومد ، هيچ وقت خاطره اون شب باروني را يادم نميره .

ازون شب خيلي وقته كه ميگذره ! نه ؟

نميخوام از دستت بدم به هيچ قيمتي ...


امروز رفتم دانشگاه سابقم تا با هماهنگي يكي از اساتيد ( دكتر صانعي ) سر كلاس تحقيق ايشان حاضر بشم . از در دانشگاه كه وارد شدم از حراست گرفته تا كارمندها و حتي خيلي از دانشجوها شروع كردن به احوال پرسي با من ، كه خيلي از انها را نميشناختم . يواش يواش داشتم به خودم شك ميكردم . يه نگاه به سر تا پام انداختم ديدم نه مشكلي نيست ...

سر كلاس تحقيق تا يكي از بچه هاي كلاس كه به من سلام كرد ، سريع پرسيدم شما ورودي چه سالي هستي؟ گفت : 80 !!! گفتم : شما من را ميشناسيد !؟؟؟ گفت : مگه شما اقاي ... نيستين !؟ گفتم : اره ! چطور مگه ؟! گفت : بعد از اخراج رئيس دانشكده و يكي از اساتيد ( كه مشكل اخلاقي داشت ) ، و شما و دوستانتون پيگير بودين ، كلي تو دانشگاه معروف شده ايد و خبر نداريد !!!!!!!!!! ( البته انهم به دليل جوي كه بعد از فارغ التحصيل شدن ما ، بر عليه ما ايجاد شده بود ) . نميدونم يه حس عجيبي بهم دست داد . يه حس همراه با غرور ، براي كاري كه با همت دوستاني تو اون موقعيت خطرناك انجام داديم . گرچه اون اتفاق خيلي چيزها را براي من ثابت كرد و تجربه تلخي بود ولي اميدوارم اون دوستان و عزيزان هرجا هستن موفق و مويد باشن و از خدا بهترين ارزوها را براشون خواهانم.


هفته گذشته اولين مرحله ازمون ازمايشي موسسه مون بود ، حالا از اينكه من تاريخش را فراموش كرده بودم  و روز بعد رفتم امتحان دادم كه بگذريم درصد ها و رتبه هام خيلي قابل توجه است :

درس درصد رتبه
زبان عمومي و تخصصي 8 5
رياضي عمومي 1و2 8.9 9
امار احتمال 17.8 3
كامپيوتر 25 3
تحقيق در عمليات 6.7 7
رتبه كل 5

با اين تفاسير به نظر شما من خيلي بايد اميد داشته باشم نه ؟؟؟


تو اين شبهاي اخر ماه رمضون ازتون التماس دعا دارم ... التماس دعا ...

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*


یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳

« دلم ميخواد » نامه

دلم خيلي برا فرشته ام تنگ شده ...

دلم ميخواد دوباره يه بهونه پيدا کنم بازم ببينمش ...
دلم ميخواد دوباره بشينم با اون صحبت كنم ...
دلم ميخواد دوباره برام حرف بزنه ازون حرفهايي كه سر در نيارم چي ميگه ...

دلم ميخواد دوباره حرفشو بزنه و من واسه اينکه بيشتر برام صحبت کنه باهاش لجبازی کنم ...

دلم ميخواد دوباره دستشو تو دستم بگيرم و اون دستشو كنار بكشه ...

دلم ميخواد دوباره باهاش سر ساعت هميشگي مون صحبت كنم ...

دلم ميخواد دوباره وقتي شب ميشه به ياد اون مهتابي بشم ...

دلم ميخواد دوباره وقتي بارون مياد با اون زير بارون قدم بزنم...

دلم ميخواد دوباره  بهش بگم دلم برات تنگ شده ...

دلم ميخواد دوباره اشتباهاتم را بهم بگه ...

دلم ميخواد  اشتباهاتش را بهش بگم ...

دلم ميخواد ...

ولي نميدونم چرا نميتونم ...

نميدونم چرا تا ميخوام با اون حرف بزنم زبونم بند مياد ...

نميدونم چرا تا ميخوام با اون حرف بزنم تو دلم اشوب ميشه ..

نميدونم ... نميدونم .... اه ...

بقول فرشته ام « اگه عرضه بيان كردن حرفت را نداري ، بدون حرفت فقط در حد حرف است نه بيشتر »

ميخوام بگم بهش اگه من از چشمت افتادم ، اگه ديگه برات مهم نيستم ، اگه ديگه سراغي از من نميگيري ، ولي براي مهمي و من هميشه سراغت را از مهتاب ميگيرم و هنوزم دلم برات تنگ ميشه چون مهمترين تجربه زندگي من بودي و نميخوام از دستت بدم به هيچ قيمتی ... 


چند روز پيش يكي با ايدي Riazi karbordi  تو اوركات منو add  كرد ! كلي متعجبيده شدم ( ماضي بعيد استمراري ) . از برو بچ دانشكده كسي نميدونست من تو اوركات عضوم و يا سرچ كردن اسم من تو اركات خيلي مشكله ( بخصوص با اون املا بخصوص ) حالا اين اقا عليرضا منو از كجا پيدا كرده بوده متعجبم .  بعد از قبول كردن به گروه دانشجويان دانشكده علوم پايه تهران مركز برخورد كردم با حدود 150 عضو . كلي برام جالب بود . يه چندتا از بچه هاي قديمي را ديدم حتي بعضي از اساتيد كه تو اوركات عضو بودن . حتي گروه رياضي كاربردي هم داشتن كه تازه راه افتاده بود . بقول معروف كلي ذوق مرگ شدم . اميدوارم دوستان و همكلاسيهاي سابق من هرجا هستن مويد و موفق باشن و خوشبخت باشند . 


يه چند ماهي است كه سريش اقاي ابطحي مشاور رئيس جمهور شدم . هم براش ميل ميزنم هم تو اركات باهاش در ارتباطم . امكان نداره براش ميل بزني و جوابتو نده و يا تو اوركات ازش سئوالي كني و پاسخ نده . با اينكه خيلي ها معتقدند كه وبلاگ و اوركات ( و اصولا برنامه هاي اينترنتي اقاي ابطحي ) توسط يه تيم اداره ميشه ولي هرچه هست در نوع خودش بي نظير است . يكي از مسئولين رده بالاي دولتي ( و يا حتي حكومتي ) اينچنين با جوانان و مردم در ارتباط باشد در نوع خودش بي نظير است . اصلا اقاي ابطحي مردي است كه هميشه با بقيه متفاوت است و براي هر حرفي بقول معروف جوابي در استين دارد از معدود افراد حكومتي است كه از انتقاد به خودش ناراحت نميشود حتي در وبلاگش متن انتقادها را منعكس ميكند . حتي توهين هفته نامه « يا لثارات » كه ايشان را « بامشاد كابينه » خوانده است در وبلاگش منعكس شده است و يا كاريكاتورهايي كه از ايشان كشيده شده است و ... داشتم با خودم فكر ميكردم اگه بعنوان مثال مقام رهبري يا بعضي ديگر از حكومتيان هم تو اوركات عضو بودند  يا وبلاگ داشتند ... ( مگه عقلم كمه در اين زمينه فكر كنم ... اصلا به من چه ؟! ... حالا چرا ميزني ؟!... اخ!! ... )


شب ميلاد امام حسن (ع) باز به هيات پسر دايي ام دعوت شدم ميخواستم بازم در مورد اون هيات بنويسم گفتم شايد مانند نوشته قبلي ام سوء تفاهمهايي ايجاد بشه ، اصلا بي خيال اون شدم ...


 به شب هاي قدر هم نزديك ميشيم ، يادتون نره مرا هم دعا كنيد ، . اگه دوروبرمون را خوب نگاه کنيم ميبينيم همه ما يه فرشته داريم ٬ بيا از خدا بخواهيم قدرشو بدونيم كه وقتي از دستش بديم ... . منم از خدا ميخوام شما را براي فرشته تون و فرشته تون را براي شما نگه داره .  التماس دعا...

حاج اقا چغندر

سخنان گهربار شما *_*



(*_*) همين جا (*_*)

(*_*) صاحبخونه (*_*)

(*_*) اوركات (*_*)

دلت خواست نامه بده


حرف خصوصي داري بفرما؟

 


«««  فرشته ميگه  »»»


 *** نازه نفسش ***


*دوستان و عزيزان حاجي *





*_* « پ س ت و » *_*
ورود افراد زير و بالاي 18ممنوع مي باشد

پستو در سال 1382

پستو در سال 1383


 *** بمب گوگلي  ***
در اعتراض به
تغيير نام
خليج هميشه فارس
و
براي كوري چشم بعضيها
لينك هاي زير را در
وبلاگتان قرار دهيد

الخليج العربي
arabian gulf

الخليج العربي
arabian gulf


دورزدن فيلترها
موتورهايي براي دورزدن فيلترينگ سايتها

تهتهيه شده توسط چغندر . پرشين بلاگ . كام


*_* « لينکستان » *_*

*^* خوانندگان *^*


*^* خبر گزاري ها *^*

*^* روزنامه ها *^*

*^* شبکه هاي تلويزيوني *^*


شما

نفري هستي که به خونه من سر زديد
( قدم رنجه فرموديد)

***

گزارش هفتگي

 

 


روي اين خطها کليک نکنيد!!
( از ما گفتن بود )